قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
«گُل» یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی از توابع «چاراویماق» است. هرچند در مسیر رسیدن به این روستا کوهها را یک به یک طی میکنی، اما خود روستا در یک منطقه کوهپایهای سبز رنگ قرار گرفته است. اصلا انگار با رسیدن به روستا، دنیا تغییر میکند و طبیعت شکل دیگری به خود میگیرد. روبهروی خانه بهداشت تعداد زیادی اردک، بوقلمون و مرغ و خروس، رها و آزاد حرکت میکنند. آن طرفتر یک اسب نژاددار خاکستریرنگ و کُرّهاش کنار هم ایستادهاند، در این میان دختر و پسرهای کم سن و سال آواز میخوانند و دست میزنند و آن قدر شاد هستند که چشمهایت از این حجم زیبایی برای مدتی خیره میشود.
چشمهایش شفاف است و لبخندی را در خودش پنهان کرده. «ژیلا» زیباست؛ به اندازه روستایی که در آن زندگی میکند، زیبا و سخاوتمند. با تو هم قدم میشود تا دشت را در کنار حیوانات اهلیاش نشانت بدهد. با ذوق از اسمهایی که برای آنها گذاشته حرف میزند: «اون اسبِ عمه منه… اسمش رو گذاشتم تُندر… اون بچهش که به دنیا اومد هم عمهم گفت تو اسمش رو بذار… منم گفتم این رو بذاریم: تیزپا… اون بوقلمون هم اسمش هفترنگه… اون خروس مادربزرگمه که از بس سرو صدا میکنه اسمش رو گذاشتم تراکتور…».
ژیلا امسال قرار است کلاس سوم را شروع کند و میگوید با یکی از دوستهای نزدیکش که آن طرف روستا زندگی میکند، تصمیم گرفتهاند پزشکی بخوانند: «اینجا دکتر نداشت. هیچ وقت نداشت… من یه بار مریض شدم. مادرم خیلی غصه میخورد. همون موقع تصمیم گرفتم دکتر بشم. برادرم ولی میخواد خواننده بشه، انقدر هم صداش قشنگه!…». بعد برادرش را صدا میکند تا نزدیک بیاید و برایمان یک ترانه محلی بخواند. صدای «شاهد» در تمام دشت میپیچد. بچههای دیگر با او همراهی میکنند و دست میزنند.
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405