کتاب خانه امید

خانه امید هفتاد و دو؛ سرمک

فضا هنوز یه عالمه ناشناخته داره که کشفشون می‌کنم…

خوانش:درسا رکنی

هفتاد کیلومتر که از «خورموج» رانندگی کنی به روستای سرمک می‌رسی. جایی از توابع دشتی در استان بوشهر که چهار فصل است و به قول «رحمان» همه چیز را با هم دارد: «فکر کن ما توی بهار اینجا، دشت شقایق که گل کوهستان ِداریم؛ تابستون خرما، پاییز سبزی کاری، زمستون کُنار و مرکبات… کجا رو پیدا می‌کنی که همه این‌ها رو با هم داشته باشه؟!».
رحمان کشاورز است و از گوجه فرنگی‌هایی که می‌کارد، حسابی تعریف می‌کند: «توی زمستون که هیچ جای ایران گوجه خوب پیدا نمی‌شه، من اینجا گوجه فرنگی خوشمزه و ترش و قرمز دارم…». بعد درباره این حرف می‌زند که همه مردم روستا به نحوی یا کشاورز هستند یا کارشان با کشاورزی ارتباط دارد: « کنجد، هندوانه، خربزه و طالبی… این‌ها رو خیلی خوب اینجا پرورش می‌دیم، به میزان زیاد…».
پسر رحمان، پانزده ساله است و همین حالا از مدرسه، سرِ زمین کشاورزی پدرش رسیده است. «ارشاد» کشاورزی را دوست دارد و می‌گوید: «کار قشنگیه؛ ولی دلم نمی‌خواد من هم کشاورز بشم. من دوست دارم به جای زمین توی آسمون کار کنم… فضا باید خیلی جای شگفت انگیزی باشه…». بعد درباره ستاره‌ها و سیاره‌ها حرف‌هایی می‌زند و نشان می‌دهدکه اطلاعات نسبتا خوبی در این زمینه دارد: «یکی از معلم‌هامون وقتی دید به این مسائل علاقه دارم برای من یک سری کتاب درباره فضا آورد… تا حالا هر کدومشونو چند بار خوندم…». رحمان که دارد یک گوشه از زمین را با آبپاش خیس می‌کند، با سر جملات پسرش را تایید می‌کند. «آرزو؟! … آرزوم اینه که فضانورد مشهوری بشم… آدم‌ها همه جا رو کشف کردن، اما فضا هنوز هم یه عالمه ناشناخته داره که من کشفشون می‌کنم…».