کتاب خانه امید

خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو

زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچه‌هاش

خوانش:مرجان زارع

برای رسیدن به روستای «درکو»، باید خودت را از بندرعباس به قشم برسانی؛ راهی که با دریا و موج‌هایش نقاشی می‌شود. هوای قشم، نرسیده به بهار، گرم و شرجی است و گل کاغذی‌های رنگارنگ از گوشه گوشه دیوارها آویخته شده‌اند. روستای درکو یکی از جنوبی‌ترین نقاط ایران است که زندگی به شکلی زیبا در آن جریان دارد. ابتدای ورودت به روستا، آنقدر باشکوه است که توصیفش را کمی سخت می‌کند؛ مردان روستا کنار خانه بهداشت به ساز و آواز و نمایش رقصِ چوبیِ خاص مردم هرمزگان مشغولند. صدای طبل‌ها، آواز مردها و شیوه مهمان‌نوازی‌شان گرما و رطوبت هوا را از یادت می‌برد. با این حال خود درکویی‌ها هم، هرجا درختی، سایه‌ انداخته، چند نفری زیر آن پناه گرفته‌اند تا تاب گرما ساده شود. مردم اینجا ماهیگیر و صیاد هستند.
کنار درِ یکی از خانه‌ها «اخلاص» ایستاده است. چشم‌هایش از پشت برقعی که به صورت دارد، گیرا و مهربان نگاه می‌کند. روی دست‌هایش نقش حنا دارد و می‌گوید: «این زینت زنان اینجاست… برای مراسم شادی، ما حتما روی دست و پاهامون نقش حنا می‌ذاریم…». اخلاص مادر «عاطفه» و «عابد» است و می‌گوید: «زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچه‌هاش… یه خار اگه تو دست بچه‌هام بره، من دیگه زندگی ندارم…». اخلاص لباس عروس هم می‌دوزد. هرچند لباس عروس در این منطقه با تصور رایج تو از لباس عروس متفاوت است: «بهش می‌گیم کِندوره… رنگی و شاد انتخابش می‌کنیم و روش سوزن‌دوزی و آینه‌دوزی انجام می‌دیم…». بعد کمی می‌خندد و چشم‌های مهربانش را می‌برد سمت عاطفه شانزده ساله که دارد با هیجان می‌گوید: «من روی لباس‌هایی که مادرم می‌دوزه، آینه کاری و مروارید دوزی می‌کنم… به نظر من هیچ چیزی توی این دنیا قشنگ‌تر از این نیست که لباس مراسم شادی رو تزئین کنی… تزئین لباس عروسی که قراره خوشبخت بشه!».