قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
جاده پیچ در پیچ از میان درختچههای کوچک بادام کوهی و بنه میگذرد. جاده، کوهستانی و پر از درخت است. روستای «فال» از توابع شهرستان مُهر در استان فارس است. جایی در نزدیکی مرز استان بوشهر که آب و هوایی گرم و معتدل دارد و میگویند این منطقه، تاریخی بسیار قدیمی دارد. به روستا که میرسی، طبیعت کوهپایهای با درختان نیمه بلند از تو استقبال میکند. صدای هیاهوی بچهها از دورتر به گوش میرسد. کمی بعد که درِ مدرسه باز میشود، بچهها با لباسهای مخصوصشان در کوچههای روستا سرازیر میشوند. دامداری و تولید لبنیات شغل اصلی مردم است؛ هرچند که کوهستان سخاوتمند هر سال میزان زیادی بنه و بادام کوهی هم در اختیارشان قرار میدهد.
آقای معلم روی یک سکو نشسته است و دفتر «راضیه» را در دست گرفته و ورق میزند. راضیه هم برای او حرف میزند. نزدیکتر که میروی صدای راضیه به گوش میرسد: «بعدش اینو کشیدم که ادامه همون داستان باشه… اما هنوز سه صفحه دیگه مونده…». معلم، دفتر را میبندد و به دست راضیه میدهد: «خیلی به نقاشی علاقه داره… قرار شده من هر بار یه داستان بگم و راضیه براش چند تا نقاشی بکشه…». راضیه اینها را گوش میکند، اما سرش را پایین انداخته و گونههایش کمی سرخ شده است. بعد روی همان سکو مینشیند و با دستهای هشت سالهاش شروع میکند به نقاشی و زیر لب با شخصیتهای قصه حرف میزند: «بزرگ که بشم، میخوام یه کارتون بسازم؛ درباره دختری که با گرگها میجنگه و از یه رودخونه خیلی بزرگ رد میشه…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405