کتاب خانه امید

خانه امید شصت و نه؛ خوانسار

می‌خوام تاریخ نویس باشم شاید هم باستان‌شناس

خوانش:مهشاد حاج کاظمی

جاده رسیدن به روستای خوانسار، پر شده از بناهای خشت و گِلی خاص یزد که حضورت در منطقه کویری را به تو نشان می‌دهد. این روستا از توابع شهرستان خاتم است و وقتی به آنجا می‌رسی، با اینکه هنوز صبح است و آفتاب در آسمان، باد نسبتا تند و سردی می‌وزد. شاخه‌های درختان تکان می‌خورند و سرشان را تا نزدیکی زمین پایین می‌آورند. «هاتف» کلاه بافتنی‌اش را روی سرش گذاشته، دست در جیب به یکی از درخت‌های نسبتا سن و سال‌دار روستا تکیه داده است. گاهی دست‌های سرخ از سرمایش را بیرون می‌آورد، به هم می‌مالد و دوباره در جیبش فرو می‌کند: «منتظرم بابام بیاد اینجا دنبالم… قراره با هم بریم آب بیاریم… یه کمی هم دیر کرده…». هاتف هفده ساله است، در رشته انسانی درس می‌خواند و اطلاعالت جالبی درباره معماری استان یزد دارد: «هنوز هستند معمارهایی که به شیوه قدیمی کار می‌کنند… خودم هم یه کارهایی بلدم… واسه همین می‌خوام تاریخ‌نویس باشم… یا شاید هم باستان‌شناس…».
پدر هاتف از راه می‌رسد و بعد از سلام و احوال پرسی درباره ویژگی‌های منطقه و روستا حرف می‌زند. «عزیز» مثل یک قصه‌گو و با سبک خاص خودش، همراه با لهجه‌ای زیبا و شیرین صحبت می‌کند: «پسته وحشی و یه سری گیاهان برگ سبز و دارویی این اطراف کشت میشه… شاید وسعت کشتشون زیاد نباشه اما به هر حال مردم اینجا کشاورز ند…». بعد کمی فراتر می‌رود و به تو نشان می‌دهد که اطلاعات خوبی درباره محیط زیست طبیعی منطقه دارد: «هوبره اسم یه پرنده است، یه گونه نادره… این منطقه کلا محل زندگی این پرنده بی‌نظیره و از نظر پرنده‌شناسی(نگری) خیلی اهمیت داره….». بعد که درباره ویژگی خاص مردم خود روستا از او می‌پرسی، با تو و هاتف هم‌ قدم می‌شود و به کفش‌هایش اشاره می‌کند و می‌گوید: «گیوه!…گیوه بافی خانم‌های روستا حرف نداره… گلیم و قالی هم می‌بافن اما به نظرم گیوه‌های ما خیلی خاصن…».