قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
«مشک آباد» از توابع «قمرود» در استان قم است؛ از تهران که به سمت این روستا بروی، هوای پاییزی جاده هنوز ردپایی از تابستان دارد. هنوز ظهر نشده، آفتابی داغ و سوزان، روی خاکِ کویری منطقه گستره شده است. در میان روستا که میایستی از یکسو خانههای ساده و بیآلایش مشکآبادیها و در سوی دیگر دشت های کویری پوشیده شده از گون و شترهایی که خاطرات کویر را برایت تازه میکند.
«ساجده خانم»، عصایش را به دیوار خانه بهداشت تکیه میدهد، لبخند میزند و همانجا روی اولین صندلی مینشیند: « همه عمر من توی همین روستا گذشته… وقتی خیلی بچه بودم، پدرم بهم یاد داد که چادر بدوزم. من همه این سالها، همین شغلم بوده…». روی پوست دست ساجده خانم ترک خورده است. از جیب پیراهن بلندش یک قوطی کوچک بیرون میآورد، درش را باز میکند و روی دستهایش را چرب میکند و میگوید: «اینجا آب شوره، ظرف و لباس که میشوری، پوست خشک میشه و آفتاب هم که منتظره پوست منو بسوزونه…».
در تمام مدتی که در روستا قدم میزنی و با بچهها صحبت میکنی، «هستی» حواست را به خودش جلب میکند، مژههای صاف و بلندش نمیتواند شیطنت چشمهایش را پنهان کند. یک پیراهن صورتی کمرنگ به تن کرده و مرتب موهایش را از صورتش کنار میزند. «اولش که رفتم مدرسه خوب بودم… اما پارسال نمرههام خیلی خوب نشد… بابام گفت مگه نمیخوای افتخار من باشی؟!…». صورتش کمی گل میاندازد. ته دشت را که پر از گون و چند شتر است به تو نشان میدهد: «باباعلیِ من، ساربان اوناس… شترها خیلی جالبن … همه کارهاشون رو یواش یواش انجام میدن؛ بابام میگه از شترها میشه زندگی یاد گرفت…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405