کتاب خانه امید

خانه امید دوازده؛ یحیی‌آباد

مهم اینه که دلت خوش‌باشه

خوانش: ویدا هادی زاده

«یحیی‌آباد» از توابع آران و بیدگل در استان اصفهان است؛ گویش محلی مردم شبیه به گویش کاشی است و شیوه حرف زدنشان به دل می‌نشیند. «مرتضی»، یکی از اهالی مسن، درباره قدمت روستا اینطور می‌گوید: «اینجا تاریخ داره… از زمان باستان و تپه سیلک، منطقه ما (آران بیدگل) با روستاهاش وجود داشته… زندگی کردن توی یه همچین جایی برای من خیلی حس خوبی داره…». مرتضی که چند سالی است کار قالی‌بافی را کنار گذاشته و به قول خودش یک پدربزرگِ تمام‌وقت شده، ادامه می‌دهد: « قالی‌بافی تو منطقه ما شهرت جهانی داره… اینجا پر از دخترهاییه که هر روز پایِ دارِ قالی می‌شینن و گره می‌زنن… حالا دیگه من فقط به نوه‌هام قالی‌بافی و نقشه‌خونی یاد می‌دم…».
کنار درهای چوبی ساختمان خانه بهداشت، «فاطمه» روی یک صندلی نشسته و منتظر است. یک دختر دو ساله و یک پسر پنج ساله دارد: «گذاشتمشون خونه مادرم و اومدم پیش دکتر…». بعد سرش را به سمت دیگری می‌چرخاند و از علیرضا سراغ مادرش را می‌گیرد؛ از جمله‌های فاطمه و لحن پسر چهارده ساله، معلوم می‌شود که خانواده علیرضا اهل این روستا نیستند؛ با علیرضا هم قدم می‌شوی: «پدر و مادر من شمالی هستن… چندین سال قبل دکتر به بابام گفت: «باید جایی زندگی کنی که آب و هواش مرطوب نباشه… اومدیم اینجا… یک سالم بود. من خودم رو اهل اینجا می‌دونم… اینجا مدرسه رفتم، دوست پیدا کردم… توی کوچه‌ها دوچرخه سواری می‌کنم… اصلا به نظر من هیچ فرقی نداره کجا زندگی کنی؛ اگه دلت خوش باشه، همه جا می‌تونه خونهات باشه…». بعد از جیبش یک کلید کوچک بیرون می‌آورد و قفل دوچرخه‌اش را که به تنه درخت زده باز می‌کند. کم‌کم سر و کله چند پسر هم سن و سال خودش پیدا می‌شود: «پارسال اینجا مسابقه دوچرخه سواری برگزار کردم… با همین یه دونه دوچرخه خودم… هفت نفر شرکت کننده داشتیم… ولی امسال خودم برنده می‌شم…».