کتاب خانه امید

خانه امید پانزده؛ علی آباد

وقتی شهردار بشم اینجا یه پارک خیلی بزرگ می‌سازم

خوانش: کرامه گنجور

«چادگانِ» اصفهان را که به سمت روستای «علی‌آباد» حرکت می‌کنی، آب و هوای مطبوع در کنار طبیعت سرسبز، مسیر را برایت کوتاه می‌کند. باغ‌های سیب و گلابی با درختان کنار هم چیده شده، مزرعه سیب زمینی و مزارع گندم و جو نشان از رونق باغداری و کشاورزی دارد. کمی نزدیک‌تر، میان باغ‌های سیب، کشاورزان در حال میوه چینی هستند و روی زمین کنار جاده پر از سیب‌های پای درختیِ سرخ و زرد است. با هر کدام از دختران و پسران دبستانی و شادِ «علی‌آباد» که هم کلام می‌شوی، از آرزوهای شادشان برایت می‌گویند؛ انگار طبیعت سبز منطقه، در دلِ آدم‌های روستا هم جاری است.
«شکوفه» چادرسبز و گلدارش را مرتب می‌کند و کنارت می‌نشیند: «یازده تا بچه دارم… یکی از یکی بهتر… همه تحصیل کرده و خانواده‌دار… هفت تا هم نوه دارم…». شکوفه یک باغ کوچک سیب و زردآلو دارد که از همسرش به او رسیده: «چند سال پیش درخت‌های ما رو سرما زد… یه دونه شکوفه هم نموند که حالا بخواد میوه بشه… ولی من بازم به آسمون گفتم دستت درد نکنه… بابام خدابیامرز میگفت هیچ چیزی تو این دنیا رو نباید الکی دونست…».
کنار خانه بهداشت، سمیرای کلاس اولی می‌گوید: «وقتی من شهردار چادگان بشم، قبل از هرکاری، اینجا یه پارک خیلی بزرگ درست می‌کنم… پر از درخت…». «سینا» که امسال کلاس ششم را شروع کرده، بین حرف سمیرا می‌پرد: «درخت تنها؟! پارک باید زمینِ بازی هم داشته باشه… سرسره، الاکلنگ…». حالا چندتایی از بچه‌ها روی کُنده چوبی نشسته‌اند و با هم میوه‌هایی را که دارند تقسیم می‌کنند. «هر روز بعد از مدرسه میایم اینجا. با علی و حامد و مهدی قرار گذاشتیم وقتی که سی سالمون شد هم بیایم همین جا…». هنوز جملات محمد تمام نشده که حامد با خنده رو به او می‌گوید: «اگه تا اون موقع خواهرم اینجا پارک نساخته باشه!».