کتاب خانه امید

خانه امید شانزده؛ مزرعه‌عرب

کجا بهتر از جایی که حالت خو‌ش‌باشه؟!

خوانش: جعفر اسکندری

اینجا یک قلعه گِلی قدیمی وجود دارد. حال و هوای قلعه طوری است که نمی‌توانی برایش تاریخ درستی متصور شوی. فتح الله می‌گوید: «برای زمان قاجاره… هرچند بعضی‌ها می‌گن از این هم قدیمی‌تره… تا پنجاه سال پیش، همه دِه اینجا زندگی می‌کردیم. من خودم بچگیم تو همین قلعه بودم… اونجا رو می‌بینی؟! اونجا خونه ما بود… الان دیگه فقط آقارضا ساکن اینجاست؛ حتی خانمش هم اینجا زندگی نمی‌کنه…».
مزرعه عرب در شرق اصفهان، روستایی با قدمت و نسبتا مشهور میان اصفهانی‌هاست. روستایی خشک، با آب و هوای تقریبا کویری که مردم دامدار و کشاورز دارد. محلی‌های روستا به زبان ولاتیِ(ولایتی) باستانی، حرف می‌زنند و خودشان معتقدند همین گویش، نشان دهنده عمر زیاد این روستاست. قلعه قدیمی در یک سمت روستا با یک نفر ساکن، هنوز پابرجاست و در سمت دیگر خانه‌های روستایی با قدمت پنجاه و چند سال وجود دارد.
«معصومه خانم» در ایوان خانه نشسته است. میرسی و او به زبان محلی خودش شروع میکند به خوش آمد گویی. روی دستش که به عصا تکیه زده را آفتاب لک انداخته و لبخند از صورتش محو نمیشود: «بچهها و نوه هام اینجان… من نمیتونم دور از اینا باشم… قلعه رو خیلی دوست دارم ولی من قبل از هرچیز، مادرم… مادر باید کنار بچههاش باشه…». در ورودی قلعه، صدای زنگوله بزها به گوش می‌رسد. درِ چوبی کهنه را باز می‌کنی و وارد حیاط می‌شوی. بزهای سفید کمی آن طرف‌تر ایستاده‌اند. آقا رضا در پیشخوان خانه‌اش ظاهر می‌شود: «اینجا دنیای منه! اینجا حالم خوشه… اینجا جاییه که توش به دنیا اومدم، بزرگ شدم، ازدواج، بچه و… مگه یه آدم چی می‌خواد از زندگی؟! کجا بهتر از جایی که حالت خوش باشه؟!».