کتاب خانه امید

خانه امید نوزده؛ امام آباد

آدم مال اون خاکیه که توش ریشه داره…

خوانش: شادی صمدی

مسیر لردگان تا جایی که به روستا برسی، از درختان بلوط بزرگ و کوچک پوشیده شده است. خورشید، از بارانی که دیروز زمینِ زیر درختان را خیس کرده، اثری باقی نگذاشته است؛ اما بلوط‌های نیم‌رسیده، روی زمینِ اطراف درخت‌ها ریخته شده‌اند. قبل از اینکه به آبزیر برسی، زنان روستایی را به همراه کودکانشان می‌بینی که پای درخت‌های بلوط نشسته‌اند. بچه‌ها بلوط‌ها را جمع می‌کنند و نزدیک مادرها می‌آورند و مادر کلاهک میوه را جدا می‌کند و در کیسه پارچه‌ای‌اش می‌ریزد؛ این تصویر رویایی، خبر از رسیدن به سرزمینی می‌دهد که قرار است تمام زمستان را با بوی خوش نانِ بلوط پشت سر بگذارد.
گویش مردم بختیاری است و با اینکه خودشان برایت تعریف می‌کنند که سال‌هاست دیگر عشایر نیستند و همین جا سکونت دارند، اما گلیم و جاجیم‌بافیِ عشایری هنوز هنر دست دختران و زنان روستاست. در بافت روستا، دیگر خبری از درخت‌های بلوط نیست و هرچه می‌بینی، درختان سیب پر از میوه و گاهی هم زالزالک است. هرجا که درخت سیبی سرش را پایین آورده، یک کودک دبستانی، دستش را برای چیدن سیب به سمت شاخه‌ها بالا برده است. کنار خانه بهداشت، همهمه چند دختر بچه به گوش می‌رسد؛ فاطمه روسری کوچکش را پر از سیب کرده و برای دوستانش آورده؛ کمی آن طرف‌تر، «سالار» و «حنیف» دستشان را دور گردن هم انداخته‌اند و روی یک تکه چوب نشسته‌اند. حرف می‌زنند، می‌خندند و گاهی هم با نوک چوبی که در دستشان است، روی خاک زیر پایشان چیزی می‌نویسند. «وقتی خلبان بشم، می‌تونم هرجایی از این دنیا که بخوام برم، ولی بازم برمی‌گردم همین جا… مادرم می‌گه هیچ درخت بلوطی نیست که بتونه جاش رو عوض کنه و خشک نشه… می‌گه آدم مال اون خاکیه که توش ریشه داره…». این‌ها را سالار می‌گوید که دو سال بعد کنکوری خواهد شد و از حالا تصمیمش را گرفته: «مهندسی هوا و فضا بخونم و بعدش هم خلبانی یاد بگیرم…».