کتاب خانه امید

خانه امید بیست؛ آبچندار گلال

عسل‌های اینجا درمون هزار دردن

خوانش: محسن مهاجری

اسمش را می‌پرسی، با چشم‌هایی که برق شیطنت دارند، می‌گوید: «هانیه» و تا ظهر چند بار تاکید می‌کند: «هانیه با ه دوچشم نه با ح جیمی…». از دیوار کناری خانه بهداشت که به سقف خانه پشتی مشرف است، چند بار بالا میرود و پایین میپرد . گاهی خواهرش، «حدیث»، دستش را می‌گیرد و گاهی هم بی‌توجه به همه، شیطنت و بازی را ادامه می‌دهد. از بس به هر سمتی دویده، مقنعه‌اش روی سرش کج شده و گاهی بین بازی دستش را لیز می‌دهد زیر آن، تا موهایش را صاف کند.
بالاخره خسته می‌شود و روی یکی از پله‌ها نزدیک به تو می‌نشیند. «معلومه که می‌خوام نویسنده بشم… می‌خوام داستان‌های تخیلی بنویسم…». هانیه این‌ها را که می‌گوید، کمی اخم می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد. بعد از چند ثانیه سکوت بدون اینکه اتفاق تازه‌ای افتاده باشد، هیجان‌زده ادامه می‌دهد: «یه داستان نوشتم درباره دختری که از روی کوه‌ها ِقل می‌خوره و می‌ره پایین… توی راه با همه گل وگیاه‌ها حرف می‌زنه و با قدرت جادویی که داره، اون‌ها رو تبدیل به چیزهایی می‌کنه که دلشون می‌خواسته…». حدیث هم نزدیک می‌آید و روی پله دیگری نزدیک به خواهرش می‌نشیند. «همیشه داره تخیل می‌کنه. بابام می‌گه این نشون‌دهنده اینه که واقعا استعداد نویسندگی داره. خیلی کتاب می‌خونیم. من و هانیه تمام کتاب‌های کتابخونه مدرسه رو تا الان چند بار خوندیم…یکی از آرزوهای بزرگ من اینه که این کوه روبرویی رو تبدیل کنم به بزرگ‌ترین کتابخونه ایران و توش فقط کتاب داستان‌های تخیلی باشه…».
روستای آبچندارگلال در نزدیکی دهستان چین از توابع شهرستان بویراحمد است. این روستا مرتفع و بسیار خوش آب و هواست. با این حال به خاطر شرایط کوهستان، کاشت میوه و صیفی‌جات در این منطقه کار دشواری است. چرا که زمستان‌های پر برف و یخبندان، دست مردم روستا را برای زراعت بسته است. اکثر اهالی آبچندار گلال دامدار هستند و تعدادی از آنها هم به زنبورداری مشغول‌اند. آن طور که «سمیه خانم» می‌گوید: «عسل اینجا حرف نداره… یعنی از اون عسل‌هایی که تو کتاب‌ها خوندی… همون‌ها که می‌گن درمان هزار دردن …».