کتاب خانه امید

خانه امید بیست و یک؛ ده عباس

برای مطبم نقاشی‌های بزرگ می‌کشم

خوانش: پریناز خالقی

قامت بلند نخل‌ها خبر می‌دهد که به سرزمین خوزستان رسیده‌ای؛ به جایی در جنوب شرقی آن یعنی بهبهان. حالا دیگر خبری از نسیم خنک و ملایم پاییز نیست. آفتاب و گرما هنوز این قسمت از ایران را ترک نکرده است. از بهبهان که سرزمین نرگس‌هاست، به سمت روستای ده عباس حرکت می‌کنی. هرچند مسیر خیلی طولانی نیست، اما نخلستان‌های میان راه و زمین‌های کشاورزی بین شان، حکایت از خاک حاصلخیز خوزستان دارد. درست ورودی روستا، وقتی از ماشین پیاده می‌شوی، یک درخت ونِ بزرگ، برای استقبال از تازه واردها، برگ‌هایش را تکان می‌دهد. صدای بلبل‌خرماها هم تا آسمان بلند می‌شود.
«صحرا» امسال کلاس دوم است. نزدیکش که می‌شوی، انگار چیزی یادش افتاده باشد، سریع می‌دود و از تو دور می‌شود. بعد از چند دقیقه بر می‌گردد. لباسش را عوض کرده و پیراهن زیبایی پوشیده که به قول خودش شبیه بهار است. یک دفتر هم با خودش آورده که به سمت تو می‌گیرد و بی آنکه حرفی بزند، منظورش را می‌رساند: «دفتر رو باز کن!». یک دفتر پر از نقاشی‌های رنگی. صحرا تمام روستا را نقاشی کرده است؛ نخل‌هایی قد بلند که پرنده‌ها اطرافشان پرواز می‌کنند، دختر و پسرهایی که زیادی قد بلندند و قدشان تا نیمه نخل‌ها رسیده است، خورشید بزرگ و پر رنگ، مردانی که روی زمین‌های کشاورزی کار می‌کنند، یک گاو نسبتا چاق و بزرگ، زنانی که روی زمین نشسته‌اند و به آسمان نگاه می‌کنند. کنار همه صفحات هم امضای نقاش را می‌بینی: «دکتر صحرا…».
بالاخره سر حرفش با تو باز می‌شود: «مادربزرگم می‌گفت اگه آرزوهات رو نقاشی بکشی، برآورده می‌شه… من می‌خوام دکتر بشم… شما تا حالا دکتری رو دیدی که نقاشی بلد باشه؟!» سرت را به نشانه تایید تکان می‌دهی. چشم‌های صحرا برق می‌زند: «من دوست دارم چند تا کار رو با هم انجام بدم. وقتی که دکتر شدم، برای مطبم نقاشی‌های بزرگ می‌کشم و به دیوار نصب می‌کنم… فکر کنم مریض‌ها از نقاشی هم خوششون بیاد و حالشون بهتر بشه. مگه نه؟!».