کتاب خانه امید

خانه امید بیست و دو؛ طُره بُخاخ

منم می‌خوام مثل پدر و عموهام با نخل‌ها زندگی کنم

خوانش: پگاه شایسته

ررودخانه بهمنشیر، آبادان را طی می‌کند تا به اروندرود برسد، در مسیر، نخلستان‌های زیادی به چشم می‌خورد و در عبور از میان آنها روستاها پیدا می‌شوند. «طره بخاخ» یکی از این روستاهاست. جایی گرم، پر از آفتابِ صادق با بوی خارَک تازه رسیده که هنوز روی نخل‌هاست. به روستا که می‌رسی، هوای کمی مرطوب، توجهت را به جلب می‌کند. روبروی اولین نخلستان روستا هم، یک دشت سبز با علف‌های کوتاه قرار گرفته و چند نخل قد کوتاه که خبر از جوانی‌شان می‌دهد، سرشان را به سمت خورشید گرفته‌اند.
«آقا محمد» زمینی که قرار بوده کادوی عروسی دخترش بدهد، برای احداث خانه بهداشت هدیه کرده است: «پیش خودم فکر کردم که چه فرقی داره زمینی که به دخترم می‌دم کجا باشه؟! دختر و داماد من خیلی جوون هستن… اما فرق داره که خانه بهداشت کجا باشه! چون اینجا درست مرکز روستاست و به همه مردم نزدیکه… به خصوص برای پیرترها لازم بود…». کمی بعد «امید»، پسر هجده ساله محمد از راه می‌رسد و با تو برای دیدن نخلستان هم مسیر می‌شود.
«هر کسی هر جایی که زندگی می‌کنه با شرایط اونجا بزرگ می‌شه و از دیدن محیط اونجاست که برای آینده خودش تصمیم می‌گیره… من هم می‌خوام مثل پدر و عموهام با نخل‌ها زندگی کنم اما به روش خودم…». امید همین طور که از رویاهای بزرگش حرف می‌زند، درباره نخل‌هایی که می‌بینید هم اطلاعاتی می‌دهد، پیداست که این دانش را یک شبه به دست نیاورده است، میگوید: «البته بابا هم خیلی بهم کمک کرد. دانش رو از کتاب آوردم و تجربه رو از بابا…». زیر سایه برگهای بلند یک نخل می‌ایستیم. «می‌خوام از پیوند همه نخل‌هایی که می‌شناسم یه خرمای جدید بسازم… قرمز باشه، شیرینیش دل رو نزنه، یه کمی هم گس باشه، برای بدن خیلی مفید باشه و بوی خوبی هم داشته باشه…».