کتاب خانه امید

خانه امید بیست و سه؛ گلوزه

در این روستا، غریبه بودن معنایی ندارد

خوانش: راضیه شور انگیز

ایلام را عروس زاگرس نامیده‌اند؛ این یعنی هرجای آن که پا بگذاری، طبیعت زیبا، بکر و بینظیرش صورت تازه‌ای دارد. برای رسیدن به «گُلوزه» باید حرکت را از «دهلران» آغاز کنی. دو سمت جاده سرزمینی زاگرسی است با دشت و کوه‌هایی پوشیده شده از زیبایی‌های درختان بلوط و تپه‌های خیش خورده. هوای تمیز پاییزی هم از این میگوید که اینجا فقط قرار است یک گوشه از زیبایی‌های این عروس زاگرسی را ببینی. هرچند حالا بیشتر مردم این روستا یکجانشین هستند، اما ویژگی‌های زندگی عشایری، هنوز در میان آنان رایج است. دامداری شغل اصلی مردم روستای گلوزه است اما مردم هنوز هم به بافت سیاه‌چادرها اعتقاد دارند.
همین که به خانه بهداشت می‌رسی، درست کمی پایین‌تر، زن و مردی را می‌بینی که روی بام خانه‌شان ایستاده‌اند و با دست‌هایی گِلی، سقف خانه را ترمیم می‌کنند. دست که بلند می‌کنی، با مهربانی دستشان را برایت تکان می‌دهند و خوش‌آمد می‌گویند. کمی بعد از روی بام پایین می‌آیند و با تو همکلام می‌شوند؛ «ماهیه» می‌گوید: «بچه‌هام همه سرِ زندگی خودشون هستند؛ من هم عاشق نوه‌هام هستم. اصلا به شوق دیدن اون‌ها زندگی من می‌گذره… واسه همین داریم با شوهرم خونه رو برای اومدنشون تعمیر می‌کنیم… نوروز حتما میان». همین طور که در یک تشت، کاهگل درست می‌کند، از روستا برایت حرف می‌زند: «دامداری توی خونِ ماهاست… شما اگه بهترین شیر و کره جهان رو خورده باشی، می‌تونی از اون به بعد شیر معمولی بخوری؟! ما هم برای همین به دامداری و زندگی اینجا خو گرفتیم …».
در بافت روستا که قدم می‌زنی، از هر چند خانه، در ِیکی‌شان باز است و خانمِ خانه که در حیاط مشغول کار است، چشمش به تو می‌افتد. بعد هر کدام از این مادرها با مهمان نوازی خاصی، تو را که نمی‌شناسند، برای صرف چای دعوت می‌کنند. با هر کدامشان که بخواهی هم‌کلام شوی، کنارت می‌ایستند، لبخند می‌زنند و آرام و ساده گفت وگو می‌کنند؛ انگار در این روستا، غریبه بودن هیچ معنایی نداشته باشد.