کتاب خانه امید

خانه امید بیست و پنج؛قیطول بهرام‌وندی

امید برای من سبزیِ، جوونه میزنه، گل میده

خوانش: مهرداد خیر‌دوست

وقتی به روستای «قیطول بهرام‌وندی» از توابع گیلانغرب در کرمانشاه می‌رسی، از هوای خنک روزهای قبل خبری نیست. هوا رو به گرمی می‌رود و مردم روستا با نگاه‌های درخشان و گرمشان از تو به زیبایی استقبال می‌کنند. حواسش به همه چیز هست. یک پارچ آب خنک و چند لیوان را روی سینی می‌گذارد و تعارف می‌کند: «از راه رسیدین… تشنه‌اید… بفرمایید…». «پروانه» دخترِ بهورز روستاست و آن قدر مهمان نواز که باور نمی‌کنی هفده ساله باشد. چشم‌های درشت و سبز رنگی دارد و می‌گوید که همه روستا را می‌شناسد: «چون همیشه پیش بابام بودم، تمام مردم روستا رو می‌شناسم… حتی می‌دونم کی فشارخون داره، کی ریه‌اش حساس‌تره و…».
پروانه و خیلی از دخترهای دیگر روستا «خاله جان» صدایش می‌کنند و همین که نزدیک می‌آید، همه به سمت او می‌روند. خاله جان خاطرات زیادی از زمان جنگ تعریف می‌کند و بین هر کدامشان یک بار می‌گوید: «خدا رو شکر که اون روزها گذشت…». بعد از سبزی‌های حیاطش حرف می‌زند و به پروانه می‌گوید که فردا صبح برای چیدن ریحان‌ها به کمکش برود. «حالا که بچه‌هام رفتن سر خونه و زندگیشون، این سبزی‌ها رو که می‌کارم، بچه‌های من هستن… خاله جان باور می‌کنی باهاشون حرف هم می‌زنم؟!».
خاله جان دستی روی پیراهن سبز رنگش می‌کشد و شروع می‌کند به آواز خواندن. آوازی که هر روز برای سبزیهایش میخواند؛ «یه دونه ریز رو می‌ذاری تو دل خاک. صبر میکنی. جوونه می‌زنه. صبر می‌کنی. رشد می‌کنه. صبر می‌کنی. بزرگ‌تر می‌شه. اگه بیشتر صبر کنی، گل هم می‌ده، میوه هم می‌ده… امید برای من همینه خاله جان… اصلا برای همینه که من همیشه دارم توی حیاط خونه چیزهای مختلف می‌کارم…».