کتاب خانه امید

خانه امید بیست و هفت؛ لاران علیا

کسی هست که نخواد تو بهشت زندگی کنه؟!

خوانش:بهمن چهرایی

«پاوه» سرمای سختی دارد. باران شدیدی از اول صبح شروع می‌شود. میان باران پاییزی و تند، به سمت «لاران علیا» حرکت می‌کنی. زمین روستا غرق آب و گِل شده و صدای خوردن قطرات باران به برگ‌های درختان، موسیقی طبیعی بی‌نظیری ساخته است. مهمان نوازان اهل لاران با لباس‌های کردی اطراف خانه بهداشت زیر طاق ایستادهاند. هر جای روستا را که نگاه می‌کنی یکی از درختان گردو، توت، آلوچه یا سیب چشمت را نوازش می‌دهد. «اینجا مثل بهشته… کسی هست که نخواد تو بهشت زندگی کنه؟!». این را «ژیوار» بیست و یک ساله می‌گوید که سال بعد درسش را در رشته هتل‌داری تمام می‌کند. لباس‌های ژیوار خیس باران است: «زیر باران باید رفت…(می‌خندد). هیچ وقت از چتر خوشم نیومده، وقتی آسمون می‌گه الان قراره ببارم، باید بری زیر بارون…».
باران، کمی آرام میشود، رفته رفته قطع می‌شود و ابرها کنار می‌روند. دمِ ظهر بچه‌های دبستانی که از مدرسه به سمت خانه می‌روند، کنار یک درخت گردوی بزرگ می‌ایستند و بازی می‌کنند. «سونا» یک پیراهن بلند قرمز و مشکی و یک روسری با همین ترکیب رنگ به تن دارد. چشم‌هایش را با خجالتی عزیز و خواستنی میدزدد ولی باز به سمت تو بر می‌گرداند. آقا معلم هم از راه می‌رسد. بچه‌ها با دیدن او کمی صاف‌تر می‌ایستند. بعد دوباره شروع می‌کنند به خوش و بش کردن. «سونای ما رو دیدین؟! این دختر یه دنیا شعر بلده که بخونه… شعرهای قشنگ…». آن وقت سونا کمی جسارت پیدا می‌کند، نزدیک می‌آید و می‌خواند، آقا معلم هم ترجمه می‌کند: «بهار در گوش درخت پیر، آنقدر ترانه خواند که تمام شاخه‌های پیرش، پر از شکوفه شد…».