قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
برای رسیدن به روستا باید مسیری پیچ درپیچ یک جاده را طی کنی. خانه بهداشت روی یک تپه در ورودی روستا قرار دارد. روبروی خانه هم تپه بلندتری قرار دارد که اهالی میگفتند: «اون سمتتر یه تپه باستانی هست، برای دوره اشکانیان… قدمت روستای ما خیلی زیاده…». هرچه حرکتت را از کنگاور به سمت میرزاولی ادامه میدهی، سرمای هوا بیشتر میشود. حتی نسیم ملایمی هم که میآید، پوست دست و صورت را خراش میدهد. «عاطفه» دستکش بافتنیاش را از جیب بیرون میآورد و دستش میکند و میگوید: «حالا اینی که الان میبینی که سرما نیست… باید دی ماه بیای اینجا… یخ میزنی… فقط کرسی جواب میده… ما همه سال داریم برای زمستونها بافتنی میبافیم…».
تازه به دنیا آمده و تقریبا بیست روز از ورودش به این دنیا میگذرد. «زهرا» او را لای یک پتوی پشمی پیچیده و دورش را هم یک پتوی بافتنی پوشانده است. از بین این همه بافتنی چشمهای طوسی «ساغر» پیداست. مثل همه نوزادهای دیگر زیباست؛ اما خیلی ساکت و آرام؛ آنقدر که نگاه کردن به ساغر هم آرامشبخش است. «بچه دوم منه… یه پسر پنج ساله هم دارم… مادر شدن مثل دوباره به دنیا اومدنه… با بچهت به دنیا میای، گریه میکنی، میخندی، بزرگ میشی و… مادر شدن بهترین اتفاقیه که تو زندگی برای آدم میافته…». اینها را زهرا میگوید که برای به دنیا آمدن ساغر لحظه شماری میکرده و حالا شوق مادرشدنش را با تو تقسیم میکند.
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405