قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
نزدیک ظهر است و تعداد بچهها رفته رفته، دور و بر خانه بهداشت، بیشتر میشود. دختران نوجوان با پیراهنهای بلند رنگی، یک گوشه ایستادهاند و با هم حرف میزنند. میان آنها «سِیران»، با چشمهایش مراقب کودکان روستاست: «شیرهنی شلوغه. من از این شلوغی خوشم میاد. میبینی؟! هرجای این روستا که واستی، صدای بچه میاد…». بین همین حرفها یکباره خداحافظی میکند و قول برگشت دوبارهاش را میدهد.
وقتی از سلماس به سمت روستای شیرهنی راه بیفتی، جادهای سخت و خاکی در انتظار است. یک سمت کوه و سمت دیگر دره. یک سمت پوشش گیاهی و سمت دیگر یه عالمه گله گاو و گوسفند؛ هرچند روی نقشه، مسافت زیاد به نظر نمیآید اما مسیر سنگلاخی، زمان رسیدن را طولانی میکند. به روستا که میرسی، بوی نان تازه به مشام میرسد. یکی از همین اهالی شیرهنی- معلوم نیست در تنور کدامیک از خانهها- نان تازهای پخته و حالا عطرش در فضای روستا پخش شده؛ برای همین است که روستا، بوی زندگی میدهد.
سیران با یک دسته سبزی تازه چیده شده برمیگردد: «امید!!! همین زندگی که میبینی… گوسفندهامون… سبزیهایی که کاشتم؛ وقتی که از خاک بیرون میان… بوی نعنای کوهی… ذوقی که برای گلدوزی دارم… این که پولامو جمع میکنم تا نخهای رنگی بیشتری بخرمو بیشتر بدوزم…». از همه چیز با تو حرف میزند. جملاتش را ساده، اما اثرگذار انتخاب میکند. از آرزوهایش میپرسی: «میدونی چیه؟! آرزو وقتی بزرگ باشه، نشدنیه…(میخندد) آرزوهای من کوچیک هستن… امسال آرزوم اینه که کاش سال پُر از بارونی باشه…». سرش را پایین میاندازد. کمی فکر میکند و میگوید: «بارون، برای ما آدمها همه چیزه. اگه به اندازه بیاد، دل همه مردم، همه جای دنیا خوش میشه…». بعد در چشمهایت نگاه میکند و ادامه میدهد: «به نظرم بهترین آرزویی که یه آدم میتونه داشته باشه همینه: بارون.»!
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405