کتاب خانه امید

خانه امید سی؛ تکیه

بوی نان یعنی بوی زندگی

خوانش: مرتضی داستانی

«تکیه» روی بلندی‌های بیجارِ زنجان قرار دارد که یکی از قدیمیترین روستاهای منطقه است. میگویند تمام دشتهای اطراف بیجار در اردیبهشت پر از شقایق میشوند و چشمهها و آبشارهای کوتاهی دارد که از میان کوهها سر بیرون میآورند. از قسمت قدیمی و کهنه روستا چیزی جز خرابهای باقی نمانده اما در بخش نسبتا تازه ساز آن، جمعیت دامدار و کشاورز ساکن هستند.
«رقیه باجی» یکی از خانمهای مسن روستا می‌گوید: «خیلی چیزها اینجا نو شده و دیگه مثل قدیم نیست… اما مثلا درست کردن نان تازه توی خونه، برای ما یه سنت مهمه که هیچ وقت ترکش نکردیم…». او پنجاه و شش سال است که با «آقا نعمت» زندگی می‌کند: «پنجاه و شش سال کم نیست، ولی توی تمام این سال‌ها نشده که بوی نان تازه از خونه ما بیرون نیاد… چون بوی نان یعنی زندگی…».
«علیرضا» پزشک تکیه است و با این که اهل روستا نبوده، اینجا را وطن خودش می‌داند: «یه آدم می‌تونه چند تا وطن داشته باشه… وطن من جاییه که مردمش منو بخوان… پس من حتما اهل تکیه هم هستم…». سال‌ها قبل که علیرضا تازه تحصیلات پزشکی‌اش را تمام کرده بود، برای گذراندن طرح پزشکی به این روستا آمده و مانند هر پزشک جوان دیگری دو سال بعد آنجا را ترک کرده است. چند سال بعد به طور اتفاقی آگهی درخواست پزشک برای این روستا قلقلکش داده و برای حضور در کنار مردم تکیه اعلام آمادگی کرده است. همین‌ها باعث شده که حالا شش سال از حضور دوباره‌اش در اینجا بگذرد.
«حالا دیگه همه اهالی اینجا رو می‌شناسم… می‌دونم کی به چه کنترلی نیاز داره… گاهی که خودشون نمیان، من می‌رم سراغشون… من برای خودم اینجا یه خانواده خیلی بزرگ درست کردم… تکیه خانواده منه…». علیرضا اینها را که می‌گوید چشم‌هایش برق می‌زند. بعد برای ادامه ویزیت‌های روزانه‌اش از تو خداحافظی می‌کند.