قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
تمام مسیر، غرق باران پاییزی است. ابرها آسمان را پوشاندهاند و صدای خوش برخورد باران با زمین، تنها صدایی است که در مسیر میشنوی. گفتهاند روستا در بالای یک کوه نسبتا مرتفع قرارگرفته است و برای رسیدن به آن باید یک جاده جنگلی-کوهستانی را بالا بروی. هر دو سمت این جاده را درختان فندق و گردو پر کردهاند که حالا زیر باران، پر از طراوت هم شدهاند. از پایین جاده که به سمت بالا نگاه میکنی، یک کوه مثلثی، مه صبح را شکاف داده است و این معنای نام روستا هم هست: لامشکن، یعنی شکستِ مه. مسیر دسترسی به خاطر باران و خیس شدن راه، سختتر است. اما زیباییهای طبیعی تو را به سمت بالا دست جاده هدایت میکند.
به روستا که میرسی، هر کدام از اهالی یک چتر بالای سرشان گرفتهاند و برای کارهای روزمرهشان آماده میشوند. پوپک از راه میرسد و سلام و علیک گرمی میکند. وقتی از درختها حرف میزند، هیجانش بیشتر میشود و دستهای استخوانیاش را در هوا تکان میدهد: «همه جای این راهی که اومدین پر شده از درخت فندق. همه مردم اینجا باغ فندق دارن… چندین سال قبل یه آفتی افتاد به درختامون… بابام خیلی غصه میخورد و منم برای همین رفتم مهندسی کشاورزی خوندم… کنارشم کلی درباره گیاهان مختلف مطالعه کردم…». پوپک تازه درسش را تمام کرده و حالا «برگشتم پیش بابا… دوست ندارم هیچ جا به غیر از همین جا زندگی کنم… به نظرم اینجا زندگی رنگ و بوی بهتری داره… من یه هدف بزرگ دارم و مطمئنم که بهش میرسم : میخوام بهترین باغدار اینجا بشیم…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405