کتاب خانه امید

خانه امید سی و سه؛ آق‌اولر مریان

زندگی همین چیزیه که می‌بینی، همین قدر ساده و قشنگ…

خوانش: همایون سماوات

تالش را که پشت سر میگذاری باید از روی پل رودخانه کرگانرود عبور و مسیر غرب را طی کنی. مسیر مانند تمام جاده‌های کوهستانی، پر پیچ و خم و سر بالایی‌ست؛ هرچند گاهی این سر بالایی‌ها به سراشیبی‌های نسبتا تندی هم می‌رسند. جنگل‏‌های انبوه و سرسبز تالشی، در آب و هوای همواره مه‌‏آلود این منطقه، تصاویری هستند که چشم را نوازش می‌دهند. در میان این تصاویر، گاهی مزارع طلایی گندم یا مراتع سبز رنگ، مانند یک کمربند درخشان روی تپه‌ها خودنمایی می‌کند. قدمت روستا بسیار زیاد است و این را می‌توان از وجود یک گورستان باستانی در بلندی‌های «آق‌اولر» فهمید. خانه‌های قدیمی این روستا دیوارهای سفیدی دارند و به همین علت نام روستا که در قدیم «نوئه دی» بوده، بعدها به آق‌اولر، یعنی خانه‌های سفید، تغییر کرده است.
«شاهین» و «شایان» تازه از مدرسه برگشته‌اند. کوله پشتی‌ها را در دست گرفته‌اند و مسیر روستا را به سمت خانه‌شان طی می‌کنند. هردو پانزده ساله و کاملا شبیه به هم: «مادربزرگم اصلا از خونه‌هایی که جدید ساخته می‌شه خوشش نمیاد… می‌گه من همون مدل‌های قدیمی رو دوست دارم… یه بار هم معلم ما گفت آدم باید فرهنگ قدیمی خودش رو حفظ کنه… پارسال دیوارهای خونه مادرجونم رو با گچ سفید کردیم…». شایان این‌ها را که می‌گوید با دست به سمت دوردست اشاره می‌کند و یک خانه روستایی سفید رنگ با شیروانی بزرگ را به تو نشان می‌دهد. بعد انگار چیز مهمی دیده باشد، چشم‌هایش را از تو بر می‌دارد و به سمت دیگری می‌دود و صدا می‌زند: «مادرجون!»….
«همدم خانم» نزدیک می‌آید و خوش و بشی با بچه‌ها می‌کند. او یکی از اولین دختران این روستا بوده که به قول خودش برای ادامه تحصیل هر کاری کرده است: «اون سال‌ها رسم نبود دخترها درس بخونن… ولی من رفتم شهر و دیپلم گرفتم و برگشتم… عاشق اینم که بتونم زندگی قدیمی مردم اینجا رو حفظ کنم… چون این میراث ماست…». بعد دستی به سر بچه‌ها می‌کشد و ادامه می‌دهد: «زندگی همین چیزیه که می‌بینی، همین قدر ساده و قشنگ…».