قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
موهایش را به یک سمت شانه کرده، برادرزاده یک سالهاش را بغل گرفته و برای او شعر میخواند. اطراف بینی و روی گونههایش را کک و مکها پر کردهاند و چشمهای سبز رنگش نگاه گیرایی دارد. «عرفان» هجده ساله و به قول خودش پشت کنکوری است. با خودش قرار گذاشته که امسال، هرجوری شده به دانشگاه و رشته مورد علاقهاش برسد: «کلاس دوم که بودم معلممون گفت میخواین چی کاره بشین… همه بچهها گفتن دکتر و معلم و خلبان ولی من از همون موقع عاشق بازیگری بودم…».
احمدلوی آقداغ روستایی مرزی در کنار رود ارس است؛ روستایی با مردمی به سخاوت ارس از توابع اصلاندوزِ پارسآباد در اردبیل. «مسعود»، یکی از اهالی، میگوید: «یونجه و گون میکاریم و کوهستان هم بهمون سنجد و زرشک هدیه میده… این کوههای اطراف، محل زندگی کبک، جغد و عقابه و طبیعیت اینجا ما رو کنار خودش نگه داشته ».
«سهند» دکتر روستا و صمیمیترین دوست عرفان است. هرچند خود سهند اهل این روستا نیست اما برای گذران طرح به اینجا آمده، درست مثل یکی از اعضای خانواده بزرگ روستای احمدلوی آقداغ . همه را میشناسد، با همه صمیمی است و در کنار اینها پزشک روستا هم هست. به قول خودش: «خیلی زود در یک اجتماعِ تازه و مهمانپذیر حل شدم…». از روزهای خوش روستا که حرف میزند، چشمهایش برق روشنی دارند و میگوید: «زندگی خیلی جالبه… تصور کن میای و میرسی به یه روستایی که برات غریبهست ؛ اما یه کم بعد، همه این آدمها میشن خانواده تو…». میان حرف زدن با سهند، هر از گاهی یکی از روستاییها برای ویزیت از راه میرسد؛ دکتر هم با مهربانی به آنها رسیدگی میکند. از امیدش که میپرسی، جملهاش قلب تو و همه آنها که در اطرافت ایستادهاند را روشن میکند: «امید برای من یعنی لبخند یک کودک عشایر…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405