کتاب خانه امید

خانه امید سی و شش؛ خانعلی کندی

الهی شب زندگی‌تون صبح بشه…

خوانش: میلاد سمیعی

راه زیادی از «بیله سوار»، شهری مرزی بین ایران و جمهوری آذربایجان تا روستای قشلاقی خانعلی کندی نیست. روستایی که به قول یکی از اهالی‌اش: «همیشه چهارفصله… نه سرماش آزاردهنده است نه گرماش…». همین آب و هوای معتدل و مرطوب در زمستان و تابستان، روستا را به قشلاق عشایری تبدیل کرده است که حالا در اینجا ساکن‌اند. کشاورزی پیشه اصلی مردم روستاست؛ مزارع گندم، جو، کنجد، پنبه و بسیاری از گیاهان علوفه‌ای در زمین‌های اطراف روستا به چشم می‌خورد. هرچند دامداری و پرورش زنبور و تولید عسل هم یکی از مشاغل مردم این روستا محسوب می‌شود.
به روستا که می‌رسی، درست در کنار خانه بهداشت، درختان تازه کاشته شده تبریزی، با نظمی زیبا از تو استقبال می‌کنند. کمی آن طرف‌تر، یکی از اهالی به کمک پسر جوانی، بسته‌های مکعبی علوفه را پشت ماشین بار می‌زند. «صفورا خانم» می‌گوید: «شوهرمه… اون یکی هم خواهرزاده خودشه… علوفه‌ها رو می‌برند برای داممون انبار کنن… ». بعد روی یکی از همین بستههای مکعبی شکل می‌نشیند و شروع میکند به دعا کردن؛ دعاهای ویژهای که خاص کلام خود اوست: «دوست دارم همه مردم دنیا سلامت باشن… ریشه مریضی از بین بره… الهی همه گمراه‌ها سر به راه بشن… الهی شب زندگی‌تون صبح بشه… همه ناامیدها امیدوار بشن…».
کمی بعد یکی از محلی‌ها برایت تعریف می‌کند که این زمین را صفورا خانم و همسرش برای خانه بهداشت اهدا کرده‌اند. «آقا یعقوب» و برادرزاده‌اش از راه می‌رسند؛ صفورا خانم به استقبالشان می‌رود و سینی چایی که از قبل آماده کرده بود، روی سکوی سنگی داخل حیاط می‌گذارد و خوش و بش می‌کنند. آقا یعقوب تعریف می‌کند: «خیلی قدیم که ما ازدواج کرده بودیم، وقتی بچه‌ دار می‌شدیم، بچه‌ها تو همون یکی دو سال اول، به خاطر مریضی‌های مختلف از بین می‌رفتن… تب، حصبه و… صفورا خیلی غصه می‌خورد…». آقا یعقوب دستش را به عصایش تکیه می‌دهد و می‌گوید: «همون وقت‌ها پیش خودم نیت کردم که اگه یه روزی بتونم یه کاری برای سلامت مردم روستا بکنم، دریغ نکنم …»