قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
«مرزنآباد» را که رد کنی به کلاردشت میرسی، تا روستای طویدره، راهی کوهستانی منتظر توست. روستایی در مازندران با طبیعت البرزی، سبز و دل انگیز. هر چند فاصله این روستا تا شهر زیاد نیست، اما مسیر باران خورده و مرتفع برای ماشینها کمی طولانی است. اگر در بلندترین نقطه روستا بایستی، تصویر بینظیری خواهی دید، از یک سمت درختان سر به فلک کشیده، از سوی دیگر رشته کوههای البرز و در مقابل روستا، قله «علمکوه». راه جنگلی «مازیچال» هم از دل همین روستاست. خانه بهداشت، در بافت روستا و میان خانههای مسکونی، با حیاطی کوچک اما سرسبز قرار گرفته. بوی زمستان و سرمای آن، کمی زودتر از موعد به مشام میرسد و خورشید تمایلی برای آب کردنِ برفهای پاییزی از روی تپههای اطراف روستا ندارد. خانههای گِلی این روستا با سقف شیروانی، روی یک سطح شیبدار شکل گرفتهاند. میگویند مردم این روستا، چند سالی است که دوباره مانند قدیم، به فرش بافی سنتی روی آوردهاند تا هنر کهنه خود را دوباره زنده کنند.
در کنار همه زیباییهای طبیعی طویدره، صدای بازی بچهها که دور هم جمع شدهاند، به گوش میرسد. «عرفان» اما مرتب میان خانه بهداشت و بچهها در رفت و آمد است. «پدر بزرگ من سالها بهورز روستا بوده و برای سلامتی مردم اینجا تلاش کرده و بعد هم بازنشست شده… من هم دلم میخواد مثل اون باشم…». عرفان اینها را که میگوید، کمی به فکر فرو میرود و میپرسد: «میشه هم دکتر بود و هم دهیار؟!» و وقتی سرِ تایید تو را میبیند، جملاتش را با شوق بیشتری ادامه میدهد: «خب اینجوری بهتره، اگر دکتر باشم میتونم به سلامتی مردم رسیدگی کنم. وقتی هم که دهیار باشم، میتونم یه جاده خوب برای روستامون بکشم…». بعد میخندد و انگشتهای باریکش را روی پوست صورتش میکشد و میگوید: «سخت نیست… از پسش برمیام.».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405