قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
«ایج» روستایی است از توابع «سرخه» که میگویند یک درخت سرو، نزدیک پانصد سال از روزگارش را در آن گذرانده است. آب و هوای روستا و مسیر دسترسی به آن کوهستانی است، در حالی که با شنیدنِ نامِ سمنان به نظر کویری میآید. در میانه راه، درختان بی برگ با چهرهای پاییزی، منتظر رسیدن زمستان هستند. این وقت از سال، در راه ایج، خبری از برف و باران نیست، اما میگویند این منطقه از استان، بارش خوبی نسبت به دیگر مناطق دارد. زنان روستای ایج مانند تمام روستاییان شهرستانِ سرخه به بافت جاجیم، چادرشب، کرباس و چوقا معروف هستند و خودِ روستا سیب وگردوی مشهوری هم دارد.
موهایش را در دو طرف صورت بافته و روی شانههایش انداخته است. چشمهایش کشیده و مشکی رنگ است. یک ژاکت کاموایی دستبافت تنش کرده که بعدها میگوید کار دست مادرش است. خندههای ریز و بیصدایی دارد و خیلی آرام و شمرده حرف میزند. «سمیه» آن قدر عاشقانه از روستایشان حرف میزند که اگر چشمهایت را ببندی و فقط به صدای او گوش کنی، انگار توصیفی از بهشت را میشنوی: «درختهای بلندی که برگهاشون سبز و نارنجی و سرخ میشه.. بعضی وقتها که راه میری همین طوری گردوها قِل میخورن و میان جلوی پات… پاییز همه جا بوی سیب میاد…»؛ و وقتی از او میپرسی در میان این همه زیبایی چه چیزی میتواند دلت را خوش کند، میگوید: «شب چله! چون اولا آدمها رو دور هم جمع میکنه، دوما بعدش حتما برف میاد…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405