قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
غربیترین قسمت نقشه سمنان از توابع گرمسار به روستای «چشمه نادی» میرسی که مردمی شرقی و اصیل دارد. شغل اصلی مردم این منطقه دامداری و کشاورزی است، هرچند «ذبیحالله» میگوید: «قدیم، اینجا پر از قنات و چشمه بوده… خب طبیعتا کشاورزی هم کار سادهتری بوده… نه اینکه الان سخت باشه، منظورم اینه که الان بیشتر دلِ ما به چشمهها گرمه…». هرچند مردم چشمه نادی به زبان فارسی حرف میزنند، اما در میان افراد مسن روستا، کسانی هم هستند که به گویش تاتی مسلط باشند و ذبیحالله یکی از آنهاست: «من به بچههای خودم هم یاد دادم. برای اینکه واقعا تاتی زیباست. نباید از بین بره. فرهنگمونه دیگه…».
«گیتی» و «بهروز» بیشتر از سی سال است که کنار هم زندگی میکنند. کار اصلی گیتی، قالی بافی است؛ اما بهروز میگوید: «این کار براش عشق بوده… هیچ وقت برای پول رج نزده…». خود گیتی هم سرش را به نشانه تایید تکان میدهد. «امسال تصمیم دارم، یه لچک ترنجِ سبک سمنانی رو شروع کنم… معمولا هر قالی برای من یک سال زمان میبره تا به سرانجام برسه، البته اگه دخترها بیان کمک… اگه نه که بیشتر…». بعد از اینکه اینها را میگوید، بهروز با خنده اصرار میکند که گیتی چیزی را برایت تعریف کند؛ ولی گیتی هم با خندههایی درشتتر امتناع میکند؛ با این حال کمی بعد بهروز شروع میکند: «هر رجی رو که شروع میکنه به بافتن، یه دعای خاصی برای سرنوشت فرش میکنه… بهش میگم آخه مگه تو میدونی این فرش زیر پای کی میره؟!». گیتی ادامه حرف را از کام بهروز میگیرد: «چه فرقی میکنه؟! انسان انسانه…»؛ وقتی رد وبدلهای این زوج اهل چشمه نادی تمام میشود، گیتی از میان دعاهایش چندتایی را مثال میزند: «بره تو خونه تازه عروس… بره اونجایی که قراره بچه دنیا بیاد… بره اونجا که آدمهاش شاد بشن… بره خونه مادرهای تنها…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405