کتاب خانه امید

خانه امید چهل و هشت؛ جاجو

همه یاد بگیرن سلامتی خیلی مهمه…

خوانش: حنانه عمرانی

برای رسیدن به روستا، از جاده‌ای سر سبز با پیچ و خم‌های اندک گذر میکنی. دشت‌های اطراف آنقدر سبز هستند که در این روزهای زمستانی، بوی بهار می‌دهند. هوای ظهر روستا هم خنک و نیمه ابری است.
روستای «جاجو» از توابع مسجد سلیمان در استان خوزستان است. این روستای سرسبز با زمین حاصلخیزی که دارد یکی از نقاط مرتفع اطراف خودش محسوب می‌شود. شغل مردم جاجو اکثراً کشاورزی است؛ هرچند هر خانواده برای خودش دام هم نگهداری می‌کند. خانم‌های روستا هفته‌ای یک بار برای مصرف هفتگی‌شان نان تازه می‌پزند و به همین خاطر در حیاط همه خانه‌ها می‌توان تنورِ زمینی پیدا کرد. شیر، دوغ، کره، ماست و پنیر این روستا هم طرفداران بسیاری دارد. آن قدر که «یعقوب» می‌گوید: «از روستاهای اطراف و حتی گاهی مغازه دارهای مسجد سلیمان میان و از ما لبنیات می‌خرند…».
همان ابتدای ورود به روستا، «ماندانا» با چشم‌های پرسشگر و نافذ دنبالت می‌کند. هرجا که بایستی چشم‌هایش مراقب توست. دختر باهوشی که به قول آقا معلم، حتماً آینده درخشانی خواهد داشت. کمی که می‌گذرد، انگار بخش آب شده باشد، نزدیک می‌آید و سؤال می‌کند: «از کجا اومدین؟!… خونه بهداشت چیه دقیقا؟!… یعنی توش چی کار می‌کنن؟!… یعنی چه جور دکتری؟!… بعد همیشه اینجا می‌مونه یا مثلاً یکی دو ماه؟!…»؛ رفته رفته آن قدر سوال می‌کند که خودش با خنده می‌گوید: «دیگه سوالام ته کشید…».
با ماندانا درباره درخت‌های اطراف مدرسه‌شان گرم صحبت می‌شویم. آن‌ها را به خوبی می‌شناسد و نام محلی‌شان را هم بلد است. کمی بعد درباره آرزوهایش که می‌پرسی، به تنه یکی از درخت‌ها تکیه می‌کند و می‌گوید: «خیلی کارها می‌شه برای اینجا کرد؛ ولی قبل از هر چیزی باید به فکر این باشیم که همه یاد بگیرن سلامتی خیلی مهمه… مثلاً همین مسواک زدن که امروز می‌گفتین… واسه همین من می‌خوام معلم روستا بشم… معلمی که همیشه اینجا بمونه…».