قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
«شازند» در جنوب غربی استان مرکزی است. از آنجا که به سمت روستا حرکت میکنی، زیبایی برف روی دامنه قله شهباز از تو استقبال میکند. هوای این منطقه در این وقت از سال آن قدر سرد است که بادِ ملایم هم پوست صورتت را خراش میدهد، به روستا که میرسی با خانههایی نسبتاً یک شکل و قیافه روبرو میشوی که برف و باران طی سالها روی خشت، گِل و آجرهای آنها، طراحی کرده است. یک خانه تاریخی صد و پنجاه ساله هم در روستا هست که از قدمت آن خبر میدهد. «حجت» میگوید: «این منطقه اگه سردترین نباشه، اما حتما یکی از سردترین نقاط استان مرکزیست؛ ولی با این حال ما کشاورزی خوبی هم داریم… بیشترِ محصولمون گردوست…». بعد دستش را به سمت چند درخت کهنسال گردو میگیرد و ادامه میدهد: «گردوی پوست کاغذی… حرف نداره!».
حجت روی یک فرغون، مقدار زیادی تکه چوب گذاشته است. باریکههای چوب را دِه تا دِه با بند به هم متصل کرده است: «اینا مثل کبریت برای تنوره… برای زمستون، تنور کوچیک خونه رو با اینها روشن میکنیم…». میان این حرفها هستیم که «حامد» هشت ساله از راه میرسد و سلام میکند. او پارسال از روی یک درخت گردو پایین افتاده و وقتی ماجرا را تعریف میکند، خنده امانش را میبرد. از چشمهای مشکی رنگش شیطنت میبارد: «شیطون؟! آره هستم؛ ولی درس خون هم هستماااا…».
کمی بعد با چهرهای جدی برایت از رویاهای کودکانهاش حرف میزند: «دوست دارم مخترع بشم… مخترع بودن باید خیلی باحال باشه…(میخندد)… تو میدونی چیا تا الان اختراع نشده؟!»؛ وقتی با سر جوابش را منفی میدهی، با همان چشمهای پر از برق میگوید: «فکر کنم میخوام یه دستگاهی اختراع کنم که از آب کردن برف و جاری شدنش، برق تولید کنه… بابام میگه همچین چیزی تا حالا اختراع نشده…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405