کتاب خانه امید

خانه امید پنجاه و دو؛ آلودر

چهارده سال دیگه،یه مهندس شدم…

خوانش: بهزاد کبیری

«آلودر» از توابع خُنداب در استان مرکزی است. برای رسیدن به روستا باید یک مسیر نیمه کوهستانی را دنبال کنی. مردم روستای آلودر اکثراً ترک زبان هستند؛ اما در این منطقه گویش لری و فارسی هم استفاده می‌شود. توت، انگور و کشمش مهم‌ترین محصولات کشاورزی آنهاست. خودشان می‌گویند بهترین کشمش آفتاب خورده روی درخت را می‌توانید از این روستا تهیه کنید. هر چند این روستا یکی از مناطق سردسیری استان محسوب می‌شود، اما به خاطر تابستان‌هایی با هوای معتدل صیفی‌جات خوبی دارد.
«اینجا تابستون خیلی زیباست… نیازی هم به کولر نداره… شب‌های خنک و روزهای معمولی…». این را «حسام‌الدین» می‌گوید که یکی از باغدارهای روستای آلودر است و بعد ادامه می‌دهد: «حالا شاید بپرسی چرا آلودر؟! (قهقهه می‌زند)… منم نمی‌دونم. ولی بابابزرگ من می‌گفت قدیم‌ترها اینجا یه جور آلوی قطره طلا داشته که خیلی معروف بوده…».
کمی آن طرف‌تر آقای معلم با یکی ازبچه‌ها به دیوار مدرسه تکیه داده‌ وگپ می‌زنند. مدرسه تازه تعطیل شده است و هیاهوی بچه‌ها هنوز در فضای روستا شنیده می‌شود. «علیرضا به نظر من واقعاً آینده درخشانی داره… این بچه همیشه سؤال‌های خیلی خوبی می‌پرسه که شاید باورتون نشه، خودِ من هم به فکر فرو می‌رم…». اینها را آقای معلم می‌گوید.
علیرضا کلاس چهارم است و وقتی همه بچه‌ها را معرفی می‌کند، می‌گوید: «منو علیرضا تنها کلاس چهارمی‌های امسالیم… دو تا علیرضا… توی یک کلاس». از نگاهشان به یکدیگر به نظر می‌رسد دوستان خوبی هستند. «ریاضی رو خیلی دوست دارم. یعنی اون درسی که همیشه حوصله خوندنش رو دارم همینه.» علیرضا آن قدر ساده و صاف حرف می‌زند که دوست داری ساعت‌ها با او گرم حرف زدن باشی. تکلیفِ خودش را با خواسته‌هایش می‌داند و می‌گوید: «ببین من حساب کردم که چهارده سال دیگه، همین موقع‌ها یه مهندس شدم…».