کتاب خانه امید

خانه امید پنجاه و هشت؛ دستگردان

ما با فرش بافی رنگ رو به کویر‌ بی رنگ آوردیم

خوانش: افسانه میر شاه ولایتی

طبس در خراسان جنوبی را به سمت روستای دستگردان حرکت می‌کنی. آفتاب روی جاده است اما نسیم خنکی هم در هوا هست. به روستا که می‌رسی، با مردمی شاد و سرخوش روبرو می‌شوی که خیلی زود با تو ارتباط می‌گیرند. «جلال» دست به سینه ایستاده است و به بازی دو تا از بچه‌ها با توپ پلاستیکی نگاه می‌کند. هر از گاهی هم جمله‌ای به آن‌ها می‌گوید و در بازی‌شان شریک می‌شود: «اون سمت یه نهر باریک و پر از آب داریم… کلی هم قنات قدیمی داریم… تمدن اینجا خیلی کهنهاس…». مردم روستای «دستگردان» اکثرا دامدار هستند اما جلال می‌گوید: «دامداری فقط با مردهاست… خانم‌های ما اکثرا فرش میبافن… گلیم، جاجیم، فرش… اون سه تا خواهرها رو می‌بینی اونجا؟! اونا یه کارگاه کوچیک فرش دارن…».
«فاطمه» خواهر بزرگتر است، کلید را توی درِ کارگاه می‌اندازد، بسمالله می‌گوید و وارد می‌شود. کفِ کارگاه کوچکشان را فرش پهن کرده‌اند و باید کفش‌هایت را از پا بیرون بیاوری. با «زهرا» و «معصومه» می‌نشینند پای‌ دارِ قالی و شروع می‌کنند به کار کردن. هر چه‌قدر که فاطمه و زهرا کم حرف هستند، معصومه پر از جنب و جوش و شادی است و مدام درباره همه چیز حرف می‌زند: «فرش زندگی ماست… تو می‌تونی تصور کنی که یه روز از خواب بیدار شی و آب نخوری؟! منم نمی‌تونم تصور کنم که فرش نبافم…». فاطمه نقشه را می‌خواند و هر سه خواهر گره می‌زنند. «توی جاهای کویری آدم زیاد رنگ نمی‌بینه… واسه همینه که ما کویری‌ها بهترین رنگ‌ها رو آوردیم توی فرش بافی…». معصومه این‌ها را که می‌گوید کمی دست از کار می‌کشد، به نقشه فرش که بالای ‌دار زده‌اند دقت می‌کند و می‌گوید: «هر گره از یه فرش بزرگ، یه لحظه از کل زندگیه… خودتی که رنگش رو انتخاب می‌کنی…».