کتاب خانه امید

خانه امید پنجاه و نه؛ سینیدر

زمین اینجا با زعفران خو گرفته

خوانش: مصطفی سمی بر

روستای عشایری «سینیدر»، جایی در نزدیکی قاین از خراسان است. کشاورزان این روستا زعفران، زرشک و پسته می‌کارند و با هر کدامشان که حرف بزنی از خاکِ سخاوتمند روستا می‌گویند. این روزها مردم روستا کوچ نمی‌کنند اما خودشان را از عشایر می‌دانند. رحیم» می‌گوید: «در اصل، همهی ما دامدار و عشایر بودیم ولی کشاورزی باعث شد که یه عده‌مون یکجانشین و ساکن روستا بشیم…». در گوشه‌ای از حیاط‌های تمام خانه‌های سینیدر یک طویله کوچک پر از گوسفند و بز دیده می‌شود. رحیم ادامه می‌دهد: «جایی که دامداری باشه، لبنیات عالی هم هست…».
«آقا رضا» از راه می‌رسد، با رحیم حال و احوال می‌کند. حال پسرش را هم می‌پرسد و یک خاطره کوتاه از نوه‌اش تعریف می‌کند که باعث خنده رحیم می‌شود. دست‌های آقا رضا بوی زعفران می‌دهد و همین‌طور که حرف می‌زند بوی زعفران از نوک انگشت‌های زرد رنگش در هوا می‌پیچد: «اصلا فکر نمی‌کردم امسال این قدر محصول داشته باشم…. کرم خدا بود…». همین طور که پایش را روی خاک می‌کوبد، می‌گوید: «زمین اینجا یه طوریه که با زعفرون خو گرفته… اگه بکاری و بهش رسیدگی هم نکنی، این زمین به تو محصول می‌ده…». آن وقت به تپه‌های سمت راستی اشاره می‌کند: «اونجا یه درخت داره که هرسال پسته نوروز و شب چله رو برامون تامین می‌کنه.» وقتی از امیدهای او می‌پرسی، بدون اینکه لحظه‌ای درنگ کند می‌گوید: «امیدِ من خاک سخاوتمند و پر از زعفرون اینجاست…».