قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
«دَرمیان» در خراسان جنوبی و یک منطقه مرزی است. روستای «خونیک چهار تنگ» از توابع «درمیان» یک روستای نسبتا بزرگ با جمعیت کم و نزدیک به مرز افغانستان است. این روستا به نسبت روستاهای همجوار خودش دامداری مشهورتری دارد و به قول «هاشم»: «مردم اینجا علاوه بر گوسفند و بز ، مرغ و خروس هم خوب پرورش میدن… خودِ من الان پنجاه تا مرغ دارم…». در انتهای زمینهای خاکی روستا دامنه کوههای مرتفعی قرار دارند که پشت سرشان مرز است. هاشم میگوید: «رودخونه فصلی زیاد داریم… هر فصل از یه جای خونیک به ما آب میرسه… تپههای اون طرفی هم مرتع خوبی برای دام هستن…».
پانزده ساله است. یک تکه گچ سفید در دستش گرفته و دارد روی زمین خاکی و پاخوردهای که کنار خانهشان است، چیزی میکشد: «دارم اینجا رو به زمین فوتبال تبدیل میکنم…». هر از گاهی میایستد و به طراحی خودش روی زمین نگاه میکند. بعد یک تکه از خط سفید را با پاهایش پاک میکند و دوباره میکشد. «سالم» آن قدر با دقت کارش را انجام میدهد که انگار سالهاست به همین کار مشغول است. مثل همهی هم سن و سالهایش عاشق فوتبال است و فقط وقتی از فوتبال حرف میزند، چشمهایش پر از خنده میشود: « انقدرخوب فوتبال بازی میکنم که به گرد پام نمیرسین… من دونده خوبیم و فکر کنم به خاطر همینه که فوتبالم خوبه…». اینها رو میگوید و گچی که در دستش بود را کنار دیوار آجری میگذارد. بعد، از چند سمت مختلف به زمین نگاه میکند: «هر روز ساعت چهار با بچهها قرار فوتبال گذاشتم همینجا… من مطمئنم یه روزی توی تیم ملی بازی میکنم…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405