قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
روز مادر از راه رسیده و «ابراهیم» از میان باغچه کوچکش دسته دسته نرگس چیده و بین خانمهایی که اطراف خانه بهداشت ایستادهاند، پخش میکند. از دور که نگاه کنی، ابراهیم با یک بغل گل به سمت یک نفر میرود، چند شاخه نرگس به سمتش میگیرد و بعد صورت هر دوی آنها میخندد. پیر و جوان و بچه هم ندارد، از دختربچهها تا «صدیقه خانم» که مسنترین زن روستاست، نرگس در دست دارند. «این نرگسها از وقتی که سر از خاک بیرون میارن، منتظرن به دست کسی برسن و خوشحالش کنن… منم برای همین خواستم امروز همه رو خوشحال کنم… یاد مادرم به خیر… عاشق نرگس بود…». ابراهیم اینها را که میگوید کمی بغض میکند اما به سرعت یاد یک خاطره از مادرش میافتد و برای همهی جمع تعریف میکند. بعد وقتی همه زیر خنده میزنند، میگوید: «اسم دخترم رو هم نرگس گذاشتم…».
«آرویز» یک روستای مرتفع از توابع نهبندان در خراسان جنوبی است. مسیر رسیدن به روستا تقریبا کوهستانی است و میتوان پاکی و طراوت هوای کوهستان را از همان ابتدای راه حس کرد. هرچند فضای سنگ و خاکی خانههای روستای آرویز در ابتدای ورود، نشاندهنده رسیدن به یک منطقه کوهستانی خشک است، اما بوی نرگسی که در فضا پیچیده و دشت سبزی که در سمت راست روستاست، از کشاورزی حرف میزند. مردم این روستا کشاورز و دامدار هستند. ابراهیم که حالا نرگسهای چیده شده را بین همه تقسیم کرده است، جلو میآید و میگوید: «راستی اینجا عناب هم میکاریم… میدونی که چیه؟!… واقعا خوشمزه ست…». بعد دستش را در جیب میبرد و دنبال عناب خشک شده میگردد و میگوید: «خواص درمانی هم داره… کوههای اطراف روستای ما و کلا همه جای نهبندان سنگهای معدنی داره… میگن توی حاصلخیزی خاک موثره…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405