کتاب خانه امید

خانه امید شصت و دو؛ آخوند غلامی

هرجور زیبایی که بخوای اینجا پیدا می‌کنی…

خوانش:الهام میر

مسیر اطراف سیستان و بلوچستان به سمت هامون گرم و خشک است. میان صحراها هر از چندی شتربانی با یک گله شتر می‌بینی که زمین را زیستگاه آسایش دم ظهرشان کرده‌اند. از هامون تا روستای آخوند غلامی راه زیادی نیست؛ اما همین راه از میان بستر خشک شده دریاچه هامون می‌گذرد. سیستان به اندازه قدمت تاریخی‌اش زیباست؛ زیبا، گرم و دوست داشتنی. از کنار کوه خواجه هم می‌گذری و به روستا می‌رسی. یک درخت سرو بزرگ روی خاک خشک و کنار خانه بهداشت روستاست. هوا گرم است، آن قدر گرم که در زمستان انتظارش را نداری. «ساحل» زیر درخت نشسته است و با نخ زرد رنگی روی یک تکه پارچه سوزن‌دوزی می‌کند. کنار ساحل، برادر کوچک‌ترش «سپهر» هم نشسته است و با یک عروسک پارچه‌ای بازی می‌کند.
«سوزن‌دوزی هنر دست زنان سیستانه… من، مادرم، مادربزرگم و همه خانم‌ها بلدیم… این لباس‌های رنگی که تنمونه همه رو خودمون سوزن‌دوزی کردیم. اصلا نمیشه که یه دختر تو روستای ما بلد نباشه بدوزه…». ساحل این‌ها را در حالی می‌گوید که چشمش را به پارچه دوخته و مرتب سوزن را در آن فرو می‌کند و بیرون می‌آورد. سیزده ساله است، درس خواندن را خیلی دوست دارد و با خنده می‌گوید: «درس رو خیلی دوست دارم اما نه اندازه‌ای که سپهر رو دوست دارم…». بعد شروع می‌کند به توصیف روستا: «هرجور زیبایی که بخوای اینجا پیدا می‌کنی… از درخت سبز تا شتر و صحرا، از جاجیم بافی تا سوزن‌دوزی… اینجا همه چی داره… هر چیزی که بخوای، هست…». کمی بعدتر وقتی دوباره حرف درس پیش می‌آید، همین طور که سوزن را نخ می‌کند، می‌گوید: «من می‌خوام دکتر بشم… دکتر شدن من می‌تونه هم به نفع خودم باشه، هم به نفع همه مردم روستامون…».