قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
سسیزده ساله است و لباس بلند قهوهای رنگش بیاندازه تمیز و صاف در تنش ایستاده. صبح زود خودش را به نخلستان پدرش در نزدیکی خانهشان میرساند. «عاصم» پخته و با متانت حرف میزند: «خرمای مضافتی داریم… حتما باید شنیده باشید که خرمای بسیار معروفیه… نخل، رسیدگی لازم داره… به قول مادرم به نخلها اگه نرسی قهر میکنن و دیگه کم بار میارن…». عاصم عصر هم که به خانه میرسد کارش تمام نمیشود. عصرها را به درس خواندن مشغول میشود. همه خواهرها و برادرهایش ازدواج کردهاند و او حالا تنها بچه خانهشان است. عاشق شناخت داروهاست: «درست نمیدونم که باید شیمی بخونم یا پزشکی… ولی من میخوام یه دارویی بسازم که بتونه درمان یه بیماری نادر باشه… البته به داروی دیگهای هم فکر کردم… مثلا فکر کنید یه قرص یا شربتی باشه که بتونه چند تا بیماری رو همزمان درمان بکنه…». چهار زانو زیر سایه یکی از نخلها مینشیند، دستهایش را روی زانوهایش رها میکند، صورتش را در نور بالا میگیرد و میگوید: «آره… دوست دارم کاشف دارو باشم…».
«محمدآباد چاه ملک» روستایی گرم با مردمی خونگرم و مهربان است. تمام اطراف روستا را نخلستان پوشانده و صدای آواز بلبلخرماها از همه جای آن به گوش میرسد. محمدآباد از توابع ریگان در کرمان است. این روستا در یک سمت با نخلستانهای بزرگ پوشانده شده و در سمت دیگر خانههای اهالی را در خود جا داده است. زبان مردم، فارسی با لحن زیبای کرمانی است و به قول «عباد» شعر خواندن با این لحن به دل مینشیند. «ما نخل رو به چشم آدم نگاه میکنیم… یعنی یه نخل برای ما انقدر ارزش داره… بیشتر مردم روستا روی نخلهاشون اسم هم میذارن…». اینها را میگوید و بعد «راحله» سه ساله را از روی زمین بلند میکند و در بغل میگیرد: «راحله هم یک نخل به اسم خودش دارد!».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405