قصه 75
کتاب خانه امید خانه امید هفتاد و پنج؛ درکو زندگی برای یه مادر یعنی خوشبختی بچههاش خوانش:مرجان زارع برای رسیدن...
بیشتر بخوانید
در راه رسیدن به بانه، جنگلهای زاگرسی چشمهایت را به دیدن زیباترین مناظر کردستان دعوت میکند. از بانه تا خواجهمیر راه زیادی نیست؛ اطراف خواجهمیر روی تپهها و دشتها، یعنی هرجا که ممکن بوده، غلات کاشتهاند. اهالی روستا هم اکثرا کشاورز و دامدار هستند. بچهها دور خانه بهداشت زیر یک درختِ نسبتا کهنسال، با توپ پلاستیکیشان بازی میکنند. پسرها همه از دوچرخه سواریهایشان برایت حرف میزنند و دخترها دست به دست هم سرودهایی به زبان محلی میخوانند.
«یاسمن» اما با بچههای دیگر همراه نیست و یک گوشه نزدیکی همان درخت روی زمین نشسته و با دستهایش دو رشته نخ را به هم میبافد: «میخوام برای خودم گردنبند درست کنم… از مادربزرگم یاد گرفتم این جوری ببافم …». بعد سرعت دستش را کم میکند. انگار بخواهد به تو هم فرصت یادگیری بدهد. کنارش مینشینی و صحبتتان گُل میاندازد: «اینجا هنوز مدرسه باز نشده، ولی معلم ما هفته بعد میاد… تا اون موقع باید ببافمش. بعدش دیگه درس دارم… شما از تهران اومدین؟!». چیزی نمیگذرد که انبوهِ سوالاتش را پشت هم میپرسد و از هر جواب، سوال تازهای بیرون میآورد و کمی بعدتر میگوید: «یه دختر عمو دارم. میخواد دکتر شه. بعدش میاد اینجا کار میکنه؟!».
خانمی مسن، دفترچه بیمه در دست، به سمت خانه بهداشت میآید. تو و یاسمن از دور نگاهش میکنید: «اون مادربزرگمه… ما با هم زندگی میکنیم… به من گفته باید هرجوری شده، دکتر بشم؛ ولی من دوست دارم مهندسِ خونهها باشم… از اینا که خونههای بزرگ میسازن…». راه میافتیم به سمت آنجا که مادربزرگ یاسمن ایستاده. زهرای هفت ساله مشغول احوالپرسی با خانمهاست؛ وقتی به مادربزرگ یاسمن نزدیک می شود، بیشتر میخندد. یاسمن میگوید: «این همون دختر عمومه که گفتم…».
همه حقوق این وبسایت متعلق به داروسـازی دکتـر عبیدی است. © 1405