کتاب خانه امید

خانه امید نه؛ گویجه‌قلعه

من می‌خوام یه آدم تاثیرگذار باشم

خوانش:احسان معینی

درست در ورودی روستا، روی یک بلندی ایستاده است و برای ماشین‌ها دست تکان می‌دهد و می‌خندد. تو فکر می‌کنی: «چه استقبال باشکوهی!». چشم‌های سبزش در زمینه سفید صورتش، خودنمایی می‌کند. موهای طلایی و نازکش را نسیم ملایم پاییز تکان می‌دهد. زهرا با پاهای کوچک چهارساله‌اش، دوان‌دوان خودش را به خانه بهداشت می‌رساند. «بابا ابراهیم» زهرا را روی پایش می‌نشاند و می‌گوید: «این دختر کوچولوی ما خیلی خوش برخورده… نوه برادر منه… فقط هم فارسی حرف می‌زنه…». راست هم می‌گوید. زهرا با صدای آرام و متین فارسی شمرده ‌شمرده‌ای حرف می‌زند که دل آدم را می‌برد.
«گویجه‌قلعه» یکی از روستاهای دهستان «چاراویماق» در آذربایجان شرقی است. مسیر رسیدن به روستا هم بسیار پیچ در پیچ و خاکی است. مردم این روستا همگی دامدار هستند و حدود بیست هزار راس گوسفند را در روستای خود پرورش داده و نگهداری می‌کنند. در فصل پاییز، خبری از سرسبزی در مراتع اطراف روستا نبود، اما محلی‌ها از بهارهای بی‌اندازه سبز، خاطرات زیادی برای تعریف کردن دارند. از زمستان‌ها که حرف می‌زنند صدای‌شان هیجان بیشتری دارد؛ «علی» که یک گله بزرگ گوسفند دارد، معتقد است زمستان گویجه‌قلعه با همه جای ایران فرق دارد؛ هرچند وقتی این جمله را می‌گوید، خودش هم پِقی زیر خنده می‌زند: «یعنی اگر اینجا زیر یک متر برف بیاد، به نظر ما همه چیز عادیه…».
وقت قدم زدن در روستا، چشم‌های «نگین» تو را میخکوب می‌کند. می‌ایستی و چند ثانیه به هم نگاه می‌کنید. قبل از این که جملاتش را شروع کند، با وقاری تحسین برانگیز، جلو می‌آید و سلام و احوالپرسی می‌کند. سیزده ساله است، اما وقتی حرف می‌زند، خیال می‌کنی با دختری بسیار پخته‌تر از رویاهای سیزده‌سالگی طرف هستی. نگین از رویاهای بزرگش حرف می‌زند: «به نظر من دنیا باید جایی بشه که هر آدمی بتونه اون کاری که دلش می‌خواد رو انجام بده. این هیچ ربطی به سن و زن و مرد بودن هم نداره… من می‌خوام یه آدم تاثیرگذار باشم. یه آدمی که همه توی تاریخ ازش حرف بزنن…».